باور غلط کتابخوانی
 

باور غلط در مورد کتابخوانی

نسرین محمدی

در یک باور غلط به ما گفته اند : "برو کتاب بخوان تا بی خوابی از سرت بپرد و راحت بخوابی" اما کسی به ما نگفت "کتاب بخوان تا بیدار شوی "!!!!  اگر از این زاویه بخواهیم  به موضوع نگاه کنیم

ما در مناسبت های مختلف برای دوستان و عزیزانمان کتاب هدیه می بریم تا به صاحب مجلس بفهمانیم اهل فکر و اندیشه ایم و مادیات برایمان اصلا مهم نیست  .

کتابفروشی داریم چون فروشندگی کتاب شغل مقدسی است وترویج دانش از نظر همه ی ادیان ومذاهب مورد وثوق است .

به کتاب ارزش می دهیم و آنرا در بهترین و دنج ترین قسمت خانه در معرض دید عموم می گذاریم تا همه ببیند ما خانوادهای با فرهنگیم و سرمان داخل کتاب  و مشغولیاتمان کتابخوانی است .

از سر و ته زندگیمان می زنیم هزینه می کنیم و کتاب می خریم ودرهزینه های خرید ،کتاب را فاکتور نمی گیریم .تا به آموزه های دینی و دستورات بزرگان دین در تاکید بر علم و دانش بی توجهی نکرده باشیم

عضو کتابخانه می شویم تا به روز باشیم و از جدید ترین منابع بهره برداری کنیم و در بحث و مجادلات فرهنگی از رقبای خود کم نیاوریم  .

در پویش های بزرگ کتاب و کتابخوانی ودر طرحهای بهار و تابستانه و پاییز و زمستانه ی کتاب شرکت می کنیم تا با کسب جایزه و دریافت لوح تقدیر به همه ثابت کنیم اهل فکر و اندیشه ایم .

  در نطق های خانوادگی و در بین دوستان و اقوام مکرر می گوییم کتاب جزیی از سبد غذایی خانواده ماست  وما در کنار غذای جسم غذای روحمان را هم داریم و خواهیم داشت چرا که روحمان نیز نیاز به تغذیه دارد وتغذیه روح مان اولی" از تغذیه جسممان است .

به کتابخانه مسجد و مدرسه و دیگر مراکز عمومی کتاب اهدا می کنیم تا باقیات و صالحاتمان در آخرت باشد.

سخنی تازه در باب کتاب گفتن دشوار است و ذکر اهمیت کتاب و کتاب خوانی قصه تکراری است .همه ی مواردی که گفتیم و نوشتیم در کنار گرامیداشت مناسبتهای مهم حوزه کتاب و برگزاری مسابقات کتاب و کتابخوانی، نمایشگاه و همایش و ...... هر چند خوب و دوست داشتنی و قابل تحسین و تقدیر است اما به تنهایی نمی تواند درمانی باشد برای اجماع بیگانه با کتاب ، "اجتماعی که در آن کتاب نخوانی عرف و کتابخوانی اتفاق است" !! حالا شایدوقتش رسیده باشد در کناراین همه راههای فراوان تبادل اطلاعات مجازی و و غیر مجازی ، اعم از کانال و سایت و شبکه های رنگارنگ و پر رنگ و لعاب و جذاب  برای تشویق خود و فرزندانمان به خواندن کتاب ( بعنوان رسانه مکتوب مورد اطمینان و وثوق نسلهای گذشته و آینده )راههای جدیدی را تجربه کنیم و برای از دست دادن این همه فرصت های طلایی ، از کلی گویی های ملال آور فاصله بگیریم وباتعریف استانداردهای صحیح و دقیق حتی در خانواده کوچک خود راه را برای فرزندانمان هموار کنیم اینکه تعدادی از  خانواده ها ی ایرانی و مسلمان که در بین تمام دنیا  بعنوان ملتی که به فرهنگ و هنر و ادبیات توجه داشته وبا عبارت زیبای "هنر نزد ایرانیان است و بس"  شهره شده اند  امروز با کتاب خوانی بیگانه و غریبه اند ، اتفاق کوچکی نیست در شرایطی که بسیاری از کشورها مردم در پارک  ، مترو و اتوبوس کتاب و مجله و روزنامه بدست دارند متاسفانه کتاب خوانی در کشور ما و در بین دانش آموزان و دانشجویان به جز در ایام امتحانات اتفاقی نادر است!  به تعبیری وصف امروزکتاب نخوانی دربین ما مصداق روشنی از تدارک یک برنامه سفر است مثال روشن  آن این است که وقتی شما قرار باشد به دور دنیا سفر کنید و زنده و سالم به مقصد برسید قطعا نیاز به نقشه ، برنامه ، اطلاع از وضعیت راهها ، زبان و...... دارید و خلاصه باید قبل از اینکه به جاده بزنید یکسری آگاهی های اساسی در مورد سفری که در پیش رو دارید بدست آورده باشید حال با این قیاس ادامه زندگی سالم هم مثل سفر به دور دنیا است که برای  سلامت رسیدن به مقصد نهایی، سواد و آگاهی تعریف  خاص آن را می طلبد . طبیعتا هر چقدر سطح سواد و دانش ما در این زمینه بیشتر باشد تعداد حجم رفتارهای پر خطر و انتخاب های نادرستمان را کاهش داده  و زندگی سالمتری را برایمان خواهد ساخت .

 شاید باید گفت که وقتی می توان قصه ی سرانه ی کتاب و کتابخوانی را حل کرد و وضع  تشویق به مطالعه آنرا به گونه ای آبرومند درآورد که به والدین از پیش از تولد فرزندان بیاموزانیم و بباورانیم که اهمیت کتاب هرگز کمتر از تغذیه و واکسیناسیون و سفر به دور دنیا نیست و اگر این کار بشود . باید منتظر باشیم و امیدوار که اوضاع در نسلهای بعدی بهتر و فرازمند تر شود هدف از نوشتن این مطلب  تنها اشاره ای بود برای عادی شدن رویدادی که نه نباید عادی باشد.

يادداشت خانم محمدي رياست انجمن واحدآموزشي

درموردفرهنگ كتاب وكتابخواني

 
     
 
     
مقاله 7
 

چرا دوست داریم مالک کسب و کار خود باشیم

نسرین محمدی

چه در رویای راه اندازی کسب و کار خودتان باشید و چه همین الان در حال انجام آن  حتما یک نکته اساسی را مد نظر دارید اینکه نباید  در این راهی که پیش گرفته اید رویا و سرمایه تان به یک کابوس تبدیل شود و جلوی دوست و دشمن کم بیاورید پس باید بایستید و مقاومت کنید انگیزه قوی داشته باشید شاید انگیزه ها ی هر یک از کارآفرینان را بتوان به  این نحوجمع بندی کرد :

دلیل اول اینکه اگر در راه اندازی کسب و کار ،  ثروت هم نخواهید اما مایلید به استقلال برسید این یک محرک اساسی است تا شما را وادار کند قید حقوق ثابت اداره جات دولتی و خصوصی  و نیمه دولتی و شرکتی و....را بزنید و به استقلال مالی فکر کنید حتی اگر در ابتدای کار هزینه گذران  یک زندگی معمولی را  هم نتوانید تامین کنید .و یا اصلا در این راه موفقیتی نداشته باشید .

اما دلیل دوم  شما کارآفرینان شاید داشتن کنترل بیشتر بر زندگیتان باشد طبیعتا شما وقتی صاحب یک کسب و کار مستقل باشید فرمان زندگی شما در دستان خودتان است انرژی و زمان را در جهتی که می خواهید صرف می کنید با این وصف شما می توانید برای اتفاقات مهم زندگیتان از جمله رسیدگی به مدرسه فرزندتان یا دیدن اقوام و سالمندان خانواده ورزش و سلامتی و نظافت و خرید و هر آنچه قبلا برای رسیدن به آن محتاج کسب اجازه از رئیس و مرئوس و کارفرما بودید خودتان وقت بگذارید و با مدیریت زمان  ، رضایت بیشتر  خود و اعضای خانواده را فراهم کنید و انتخابی در خور وضعیت زندگیتان داشته باشید .

دلیل سوم حس خوب شخصی که از تولید و زایش یک محصول بدست می آورید را شامل می شود شما چیزی را تولید می کنید . کاری که دیگران قادر به انجام آن نیستند و برای تهیه اش باید سراغ شما را بگیرند در این حالت شما مستقلا تولید می کنید خودتان می فروشید حساب و کتاب با خودتان است و نتیجه را هم مجبور نیستید به کسی گزارش کنید بازخواستی  هم در کار نیست  وسود و زیان کار را به جان می خرید .

دلیل چهارم استفاده از تمام ظرفیت های جسمی و فیزیکی است شما برای پیشبرد کارتان ایده می دهید و ایده می گیرید فکر می کنید تجزیه و تحلیل می کنید با صاحبان حرف و مشاغل مختلف تعامل می کنید پشتکار و نوآوری را به خدمت می گیرید و از سکون و خمودی نجات می یابید .

دلیل پنجم شاید تغییر عادت باشد با کارآفرینی بطرز شگفت آمیزی رویه هایی که در زندگیتان به یک امر عادی و رویه جاری مبدل شده  بود و سالیان درازی بصورت مطلق از آن پیروی می کردید را کنار می گذارید و فرصت های جدیدی را تجربه می کنید .

دلیل ششم کارگردانی و مدیریت اقتصادی است که بر تک تک زوایای زندگی کار آفرین سایه می اندازد و آنرا تحت الشعاع خود قرار می دهد اینکه اشتغال و تولید  " کار"    بی توقف را وظیفه و رسالت وی می کند  تا از رقبا عقب نمانده  و به روز باشند

دليل دیگر شاید این باشد که یک کارآفرین  به كار ورويه زندگي از زاويه ديگر نگاه مي كند وابتكار و خلاقيتهاي خود را بروز مي دهد و الگوهای خاص خود را دارد که درپس پرده هیچ نظام آموزشی  دولتی یا خصوصی برای او تدریس نکرده اند و او با آزمون و خطای خود به آن رسیده است .و  از این بابت نیازی به تایید اصالت مدرک تحصیلی خود  برای هیچ ناظری ندارد .

 سالها است که دیگر در کشور ما مدرک تحصیلی معرف لیاقت ،  توانایی و شایستگی افراد نیست  چرا که از میان خیل عظیم تحصیل کردگان و صاحبان مدارک کمتر کسی یافت می شود که متناسب با مدرکش از دانش و مهارت کافی و وافی بهره مند بوده و بتواند مستقلا با تولید خود اموراتش را بگذراند پس طبیعی است که در این فضا مغموم و سرخورده گوشه عزلت بنشیند و آینده اش را به قضا و قدر واگذار کند  .

در این آشفته بازار کار باید صادق باشیم و با نقد آنچه پشت سر گذاشته ایم علامت خطر ، هشدار، زنهار را گوش به زنگ بگیریم و به عاقبت این نوع  کارآفرینیها عالی فکر کنیم.

 
     
 
     
مقاله3
 
رسم  بعضی از ما تهرانی ها
هنوز بعد از سالها زندگی کردن درپایتخت یعنی تهران و این کلان شهر بزرگ و شلوغ  دنیا نمی فهمم که بعضی از این  این شهروندان عزیز تهرانی از کجا پول در می آورندو چطور به قاعده خرج می کنند که  سر ماه کم و کسری ندارند  مخصوصا اینکه از همه دور و بریها دوست و آشنا فامیل و غریبه می شنوم که مدام می گویند اوضاع اقتصادی شان خراب است و آه در بساط ندارند حتی دراین بین بسیاری را می بینم که رسما بیکارند و حرفه مشخصی که قابل معرفی کردن باشد  ندارند همه جا  شغلشان را آزاد معرفی می کنند و محل کار مشخصی ندارند تا آدرسش را به شما بدهند  اما همچنان  پول در می آورند وبه قول معروف زندگی...آنهم به سبک خودشان می کنند و اموراتشان  به بهترین صورت می گذرد یعنی به جایش خوب می خورند و خوب می گردند، خوب می پوشند و از چشم و هم چشمی های دوستانه وشب نشینیهای خانوادگی  و مجالس دوره ای زنانه ومردانه و تولد وبقول امروزی ها پارتی و....عزا و عروسی  هم عقب نمی مانند میهمانی می دهند ومیهمانی می گیرند جشنهای آنچنانی اعم از عروسی و یا طلاق و فارغ التحصیلی می گیرند خرید های غیرضروری می کنند و جلوی دوست و دشمن اصلا کم نمی آورند اما همین جماعت که حاضر نمی شوند  برای یک گرفتار آستینی بالا بزنند یا حتی از لباس کهنه بچه های خودشان در حق یک بچه فقیر بگذرند بجایش که شرایط اقتضا کند و لازم ببینند در انظارعمومی و برای جلب توجه ، دست به جیب شده ودر رستوران و کارواش وآرایشگاه وباشگاه ....انعام می دهند.و خیالشان راحت است که عوضش را می گیرند و خدا ناظر بر این کرامت آنهاست .
 حال اگر آنطور که می گویند تورم بالاست و هزاران اما و اگر دیگر،  پس این پولها چطور بی قاعده به زندگی این عزیزان سرریز می شود شاید این یک راز است یا اینکه احتمالا خلاقیت ذهنی بالای آنها باعث می شود که آنها پابه پای تورم به روز شوند و چیزی کم نیاورند و این عادتهای ناپسند و بعضا غیر عرفی و شرعی را الی الابد ادامه دهند. برای تهرانی زندگی کردن به این شکل نوعی بازی است که در این بازی نباید در قبال حریف  که همان دوست و دشمن است کم بیاورند و میدان را خالی کنند وباید هر طور شده چشم حسود را بترکانند !!
در این بین شاید  بعضی سنتهای غلط ایرانی طی سده های متمادی به آنها کمک کرده و طرح نبوغ آمیز مالی را برای داشتن یک وضعیت مطمئن در آینده را به آنها یاد داده و آنهم این است که تا وقتی پدر و مادر شان زنده هستند باید از گرده شان کار بکشند و توقعات رنگارنگ از آنها  داشته باشند  و فقط و فقط در زندگی  ریسک کنند تا تجربه بدست بیاورند اما وقتی به خودشان برسدو پای رسیدگی به والدین پیش بیاید  برای پدر و مادرشان وقت ندارند . خدا باید از آنها راضی شود و  آنها باید به ارث  ومیراثی که بعد از فوت آن سالمندان نسیبشان می شود فکر کنند .و در دایره قسمت نقطه تسلیمند وبرای ادامه زندگیشان راضی به رضای خداوندند .و از این جملات ادیبانه که همه شنیده ایم وهمچنان می شنویم .
 خواسته های تهرانی ها  این روزها تقریبا کم و بیش مشخص است داشتن زندگی خوب / مالکیت خانه / ماشین / مجالس آنچنانی / تحصیلات عالی اما بدون تحمل رنج دانشجویی /  انجام سفرهای خارجی و داخلی با شرکتهای هواپیمایی غیر ایرانی ضمن اقامت در هتل های چند ستاره / خرید از شرکتهای معرف و برندهای جهانی/ ورزشهایی از نوع با کلاسش مثل سوار کاری و گلف واسکی  و .....خلاصه در بین تهرانی ها پولدار شدن  و خوش گذرانی به هر قیمتی بقول خودمان نوعی زرنگی است .
مردم تهران به شدت و با تمام توان از این وضعیت حمایت می کنند و به هم فخر می فروشند  راستی چرا تهرانی ها که مرتب دم از اصالتشان می زدند با این شیوه زندگی به اینجا رسیدند که اصل و نسبشان هم زیر سئوال برود . و با زنجیر طمع به این تجملات دوخته شوند ؟!
نسرین محمدی
 
     
 
     
مقاله 2
 
قصه آدم ساده
قصه آدم ساده قصه عجیبی است بدون هیچ زاویه ای در هزارتوی زمان وچارچوب مکان . از وقتی خود را شناخت دوستان زیادی نداشت چون دیگران درکش نمی کردند ! ساده  آدمی  با رویاهای خاکستری بود یعنی نه سیاه و نه سفید، چیزی مابین این دو. به این دلیل او را خاکستری می دیدم که خاکستری از وجهی رنگ بی روحی است و اغلب مواقع حس افسردگی را به آدم منتقل می کند اما از وجهی دیگر رنگ بسیار مناسبی برای ترکیب شدن با سایر رنگها است خاکستری را کنار هر رنگی به ویژه رنگهای گرم قرار بدهید ترکیب چشمگیری می سازد که چشم نواز است  آدم ساده هم از این وجه خاکستری بود چون نمی خواست کسی را برنجاند در کنار هرکسی قرار می گرفت با او هم رنگ می شد تا دوستی پایدار پیدا کند اما دوستی اش دوامی نداشت و باز به تنهایی می رسید اوبیشتر وقتها  برای پر کردن این خلا به کتاب و دفتر پناه می برد ساده می خواند و ساده می نوشت و ساده می فهمید !!  او خاطرات زیادی با سادگی خود داشت اصولا نگاه آدمهای ساده ی تنها با آدمهای عادی بسیار متفاوت است آنها به اطرافیان خود با دقت و وسواس بیشتری نگاه می کنند آدم ساده عاشق دفتر بود و هر وقت دفتری می دید هیجان زده می شد دفترهای زیادی هم داشت به اندازه ای که یکی از قفسه های کتابخانه اش فقط دفتر بود دفترهای بزرگ ، کوچک ، مربع ،مستطیل ، کاهی، سفید، دست ساز ، برجسته ، بافت دار، مارک دار، اکلیلی ، براق و............. که هر وقت و به هر دلیلی به آنها نگاه و به نوشته هایشان دقت می کردحال عجیبی به او دست می داد یاد دوستان و خاطرات کودکی اش می افتاد برای همین هم هر جا که می رفت و هر کودک یا بزرگی را می دید که از کودکی اثری در او مانده بود به او دفتر هدیه می داد تا خاطراتش را بنویسدواثری از خودش برای آیندگان بجا بگذارد او فکر می کرد بعضی وقتها بهتر است آدم درعالم کودکی های خودش بماند و بزرگ نشود واز آسمان افکاروآرزوهایش ستاره های ترقی ر ا بچیند واز دنیای بیکران کودکی اش لذت کافی ببرد برای همین او خیلی از بزرگتر ها را کودک می دید بزرگانی مثل انیشتین ، ادیسون،بوعلی سینا ، فارابی ، حافظ، ماندلا، ، گاندی، که  ذهنی فعال و کودکی های پر ماجرایی داشتند و از مرور دفترچه خاطراتشان می شد درسهای بزرگ و با شکوهی گرفت با این نگاه  برای آدم ساده هر دفترچه  یادداشتی یک کتاب بزرگ بودبا کلی تجربیات ریزو درشت، آدم ساده برای ما هم دفترچه هایی برای یادداشت های خاطراتمان خریده است اگر مایل بودید پیداش کنید و دفترچه یادداشت خودتان را بگیرید و خاطرات زیبایتان را برایش بنویسید .و به یادگار بگذارید. نگران هم نباشید آدم ساده امانتدارصادق و دقیقی است و از نوشته های شما خوب نگهداری و بجا و به قاعده استفاده می کند و وقتی بزرگترو کاملتر شدید آنها را به شما می سپارد تا از نوشته های خودتان لذت ببرید .یقین کنید این دفترچه های یادداشت با شما هستند و در سالهای آینده بخشی از وجود و هویتتان می شوند با آنها هیچوقت احساس تنهایی نمی کنید پدر و مادرم دفترچه های زیادی ازخودشان را به من نشان داده اند وقتی کوچکتر بودم از نوشته هایشان چیزی سر در نمی آوردم اما حالا خودم صاحب چند تا از آن دفترها هستم که برایم بسیار با ارزشند و چهره ا ی از غمها و شادیهای  دیروز و امروزم را به من نشان می دهند .شما هم دیگران را به  خواندن دفترچه های خود دعوت کنید و تجربیاتتان را به اشتراک بگذارید این بهترین راه ابراز محبت شما خواهد بود .     نسرین محمدی
 
 
     
 
     
مقاله 6
 

کفه ی ترازوی شرکت کنندگان کنکور 
نسرین محمدی 
بدنبال اقبال عمومی در افزایش میل به ادامه تحصیل در بین احاد افراد جامعه  خارج از هر نوع پیشداوری   در چند سال اخیر شاهدیم که کفه ی ترازوی شرکت کنندگان در کنکور سراسری دانشگاهها اعم از دولتی و آزاد  و غیر انتفاعی و غیره و غیره  به سمت زنان پایین آمده و تعداد پذیرفته شدگان دختر در دانشگاهها سال به سال  رو به افزایش است بالتبع رشد آمار پذیرفته شدگان دختر در دانشگاهها ویا برتری آنان نسبت به پسران  نیز یکی از شاخصه های اصلی مسائل آموزش عالی در این سالهای اخیر بوده است . 
بررسی این  موضوع واکنشی را در بین برخی خانواده ها و منتقدین و محافل سنتی در پی داشته که ادامه این روند صعودی پذیرش دختران در آینده  موجب بروز مشکلات اجتماعی  خصوصا در حوزه ی خانواده ها خواهد شد . در همین راستا  جسته گریخته زمزمه هایی در بین مسئولین جامعه شنیده می شدکه لازم است در جذب زنان به دانشگاهها  و مراکز آموزش عالی حد و مرزی گذاشته شود .
این تفکر با این توجیه که بسیاری از رشته ها تناسبی با شرایط زنان ندارد و فرصت شغلی کافی برای اشتغال  فارغ التحصیلان زن در این رشته ها نیست  و یا اشتغال زنان در این حوزه ها با جنسیت زن بودن آنان ناسازگار است تلاش می کند عملا برای ورود زنان به دانشگاهها موانعی ایجاد کرده و یا سهمیه و سقف در نظر بگیرند و نام این سهمیه را هم ( عدالت جنسیتی  ) گذاشته اند در برابر نابرابری جنسیتی !! 
اینکه آیا می توان با این بهانه نقش زنان را  در علم آموزی و رسیدن به مدارج بالای تحصیلی کم کرد خود مبحثی قابل تامل می باشد و قرار نیست تا برای نخبه بودن و دارا بودن تواناییهای  ویژه  و خدادادی برای افراد ،موضوع جنسیت را به میان بکشیم که از حوصله ی این بحث خارج است اما برای جامعه ای که تا چندی پیش زنانش  جز تحصیل نکرده ترین زنان عالم بودند و حتی در بعضی مناطق تحصیل دختران را عیب می دانستند آیا مایه افتخار  نیست که  درصد زنان  تحصیل کرده و دانشگاهی اش از مردان پیشی گیرند و حتی بعنوان چهره های علمی شاخص در دنیا مطرح شوند !حال  چرا  برخی این رخداد را عارضه می دانیم و چرا بجای مباهات به فکر از بین بردن آن هستیم . چرا به جای اندیشیدن به اصل صورت مسئله   در پی پاک کردن آن هستیم خود جای بسی تامق است .!
اگر ما در دین مبین اسلام و بر اساس آموزه های دینی بر  این باوریم که  استعداد و  توان نخبه شدن در فطرت بسیاری از جوانان اعم از دختر و پسر وجود دارد و مجموعه شاخص های گوناگونی در محیط های علمی ، و اجتماعی فرصت نخبه شدن را ایجاد و هدایت می کند. پس باید بپذیریم که  شناسایی و شناخت شاخصه های قوت و ضعف  این پدیده لازمه بهبود این توازن است  و لحظه ای غفلت  و تصمیم گیری غلط  به بهانه ی اختصاص عدد و رقم در پذیرفتن دانشجویان دختر یا پسر می تواند سالها ما را عقب نگهدارد و ضربه ای جبران ناپذیر به بدنه ی علمی کشور وارد کند . 
از سویی در مقابله با این تصور ، بایستی بررسی کرد که چرا پسران کمتر داوطلب حضور در دانشگاه و ادامه تحصیل می شوند .
در بررسی  عدم تمایل حضور مردان در کنکور و  یا پذیرفته شدن نسبت کمتر مردان به زنان در دانشگاه نشانه های متفاوتی  وجود دارد که شاید  از یک سوضعف آموزش و پرورش در رساندن مردان به سطح دیپلم و سازگاری کمتر شیوه آموزشی در مرحله پیش  از دانشگاه با شرایط دانش آموزان پسر /  و از سوی دیگر بی انگیزگی بیشتر پسران نسبت به دختران برای ورود به دانشگاه  به لحاظ زمان بر بودن طول تحصیل و نا امیدی در پیدا کردن کسب و کار مفید مرتبط با حوزه ی تحصیل و نداشتن سرمایه ی کافی برای ورود به بازار کار پس از فارغ التحصیلی و عدم امکان تامین مخارج خانواده در آینده توسط پسران بعنوان سرپرست خانواده و هزاران دلایل دیگر که بنوعی در خانواده ی خود و یا اقوام دور و نزدیک با آن مواجه بوده و هستیم . 
 علت دیگر از دیگر سو  شاید این باشد که پسران وقتی به افق پیش روی خود نگاه می کنند می بینند که بهترین مسیر برای ادامه زندگیشان بعنوان سرپرست و مسئول تامین معاش افراد خانواده  در آینده ، کسب درآمد بیشتر  با روی آوردن به مشاغلی بدون نیاز به طی مراحل زمان بر و طولانی دانشگاهی است که این معضل خود نیازمند تغییر در سبک تربیت خانواده ها و در نهایت تغییر نظام آموزشی کشورو هزاران هزارا فا کتور وابسته به آن است  که بایستی با کار کارشناسی  مورد توجه جدی قرار گیرد 
اما  نکته اساسی در بحث ظرفیت  این است که در پذیرش دانشجویان دانشگاهها باید تفکر منطقی قدرتمند جایگزین تفکر انتقادی شده تا نتایج استدلالها زخمی بر پیکره آموزش عالی کشور نباشد .
 
     
 
     
مقاله 4
 
پاتوق فرهنگی چیست و چرا به آن نیازمندیم ؟
نسرین محمدی
بارها و بارها شنیده ایم که دوستان یا اقوام و خانواده ها  برای خودشان پاتوقی درست کرده اند و تا فرصتی دست بدهد اوقات فراغتشان را در آن پاتوق با هم می گذرانند و از قضای روزگار خیلی هم به آنها خوش می گذرد در این پاتوقها  با گپ و گفتی نسبتا طولانی   ، با افکار و اندیشه های هم بیشتر آشنا می شوند و چیزهایی یاد می گیرند و به هم یاد می دهند بعضی وقتها عکسهایی از خودشان و پاتوق هایشان را هم در شبکه های اجتماعی به اشتراک می گذارند و بقیه گروههای هم سطح را هم  به پاتوق هایشان دعوت  می کنند اما هدف از این محافل فرهنگی چیست و چرا در بین نسل ها و گروهها اعم از زن و مرد در حال افزایش است
پاتوق فرهنگی شاید جوابی  باشد برای این بی سر و سامانی و راه حلی برای ارتقای فرهنگ دیداری و شنیداریمان باشد در واقع شاید زمان برگزاری هر نشست یا کنسرت یا جشن و یا مناسبت خاص یا مراسم یادبود و هر محفل دیگری ازاین دست تنها زمانی باشد که می توا ن دوستان ، همکاران ،  اهالی فرهنگ و هنر ، اساتید دانشگاه ، صاحبان حرف فرهنگی و...... شخصیتهایی از این دست را با هر گرایش و سلیقه ای را یکجا دید، شنید ،و از احوال آنان پرسید . تجربه ای که ابتداازصدر مشروطیت شروع و با آغازجریان روشنفکری وجود داشته و در طی گذر ایام به سنتی آشنا ولی بریده بریده وموقت تبدیل شده است.
شاید از زاویه ای دیگر بتوان  گفت پاتوق های فرهنگی  فضاهایی اجتماعی بینابین است  یعنی  نه آنقدر رسمی که فعالیت آن نیازمند کسب مجوز و اعلان های عمومی باشد و نه آنقدر غیر رسمی که فقط محل و محفلی برای گپ و گفت دوستان باشد و غیر خودی را در آن نتوان دید به تعبیری نه لازم است برای حضور در پاتوق فرهنگی دعوت نامه چاپ کرد و نه می توان برایش دربان و محفل گردان گذاشت.
در پاتوق فرهنگی رموز فرهنگی ناخواسته سینه به سینه نقل می شود و جرقه بسیاری از حرکتهای سیاسی فرهنگی اقتصادی اجتماعی در این دیدارهای چهره به چهره زده می شود
باوردارید  که بسیاری ازما فقط همدیگر را شنیده ایم آن هم از زبان دیگران و با چندین فیلتر و زمانیکه با واقعیت های هم  رو به رو شده ایم از این همه پیشداوری نسبت به هم تعجب کرده و گاهی شرمسار شده ایم  . با این حال این مقدمه را به رشته تحریر کشیدم تا شاید به وقت خواندن و فکر کردن به چنین فضاهایی به ضرورت تشکیل آن هم  برسیم
چرا که براین باورم که هنوز هیچ پاتوق فرهنگی بصورت کامل و جامع که پاسخگوی نیاز نسل جوان امروز باشد حتی در سطح پایتخت یعنی تهران این کلان شهر بزرگ دنیا هم نداریم و یک دلیل عمده اش هم حس  نکردن ضروت آن است درست است که در عالم حرف همگی اگر امکانات داشته باشیم
قرار است خیلی کارهای بزرگ و باورنکردنی انجام بدهیم اما حقیقتا به لزوم تشکیل چنینن نشستهایی برای همفکری نرسیده ایم در شرایطی که شبکه های گسترده اجتماعی و فضای مجازی مرزها را شکسته و به خلوت ترین نقطه زندگی  انسانها خصوصا نسل جوان ما  سرک کشیده اند  نمیدانم این پاتوقهای فرهنگی کی، کجا،  چه وقت و چگونه دایر می شود و یا سامان می گیرد . چه گروههایی متولی آن می شوند، چه بازخوردی خواهند داشت  و کجا مدیریت خواهند شد اما به تجربه سالها کار فرهنگی و ارتباط چهره به چهره با عموم مردم دریافته ام آنانی که دغدغه چرایی در زندگیشان دارند چگونه  اش را هم پیدا خواهند کرد آنچه  امروز ما با نگاهی دور و در  سطح کلان برای آن برنامه ریزی می کنیم در سطح خرد ، محلی ، و منطقه ای  هم قابل اجراست و تشکیل و مدیریت  این قبیل پاتوق ها ی امن در عرصه خانواده یا مکانهای عمومی تر به  اعضایش  فرصت نقد و نظر ، ابراز عقاید و  امکان چالش رامی دهد وافکار روشن  خصوصا نسل جوان را  تحریک به تفکر خواهد کرد و تاثیر گذاری بر صاحبان آن انکارناپذیر خواهد بود حصول این مقصود همکاری و همدلی همگان را می طلبد .
 
     
 
     
مقاله 1
 
ترافیک روزهای پایانی سال                                               
بارها و بارها اتفاق افتاده وقتی خسته از کار و تلاش روزمره پشت چراغ قرمز طولانی ایستاده اید و در انتظار رسیدن به مقصد مورد نظر خود ثانیه شماری می کنید راننده متخلفی از ته خیابان و در لاین مخالف شروع به حرکات مارپیچی کرده و با سرعت زیاد و با پیچ و تاب به ماشین خودش به فاصله میلیمتری از کنارتان با سرعت عبور می کند و در یک  لحظه با دیدن چراغهای روشن و نور بالای راننده روبرو خودش را با خودخواهی وزحمت زیاددر میان ماشینهای ردیفهای جلوتر جای می دهد و در کوچکترین فرصتی در مقابل چشمان منتظرتان چراغ قرمز را به سرعت رد می کند در حالیکه صدای وحشتناک اگزوز و دوپس دوپس استریوی داخل ماشینش تا فاصله طولانی پشت سرش زوزه می کشد
همزمان با این صداهای ناهنجار صدای ممتد بوق سایر رانندگانی که یا به نشانه هشدار یا اعتراض دستشان را روی بوق گذاشته اند شما را از افکار دور و درازی که در آن غرق بودید خارج می کند و تمام رشته هایتان را که در فرصت مغتنم ترافیک بهم بافته بودید پنبه می کند در حالیکه دست و پای خود را گم کرده اید و اعصابتان متشنج شده است خواه ناخواه چند کلمه بد و بیراه بر زبانتان جاری می شود وازته دل آرزو می کنید که ای کاش افسر موتور سواریا خودرو سوار یا مامور و پاس پیاده راهنمایی هر چه زودترپیدا می شد و خودروی را متوقف و بدون هیچگونه اغماضی با قاطعیت هر چه تمامتر در مقابل دیدگان همه چنین راننده متخلفی را اعمال قانون می کرد باز در حالیکه سعی می کنید بر اعصابتان مسلط شوید وقصد ادامه مسیر دارید می بینید راننده دیگری با انحراف به چپ و راست خیابان قصد خودنمایی دارد و به این شکل مسیر خود را باز می کند یا دیگری از فرصت استفاده کرده در مسیر ویژه اتوبوس با سرعت زیاد ویراژ می دهد با توجه به اینکه به پایان سال نزدیک می شوید و قصد مسافرت هم ندارید با خود می گویید چه می شود این چند روزباقیمانده هم هر چه زودتر به اتمام برسد و در ایام تعطیلات نوروزی با اعصاب راحت رانندگی کنید و به اقوام و خویشاوندانی که بخاطر دوری مسیر یا بقیه گرفتاری ها نتوانسته بودید آنها را ببینید سری بزنید . این دفعه جدابه  فکرفرو می روید که آیا آموزش رفتار ترافیکی و رعایت مقررات نباید جزو یکی از مهارتهای زندگی باشد که افراد ملزم به یادگیری آن باشند ؟اگر توجه داشته باشید امروزه با تغییرات سریع اجتماعی / فرهنگی / تغییر ساختار خانواده شبکه گسترده و پیچیده ارتباطات انسانی / تنوع گستردگی و هجوم منابع اطلاعاتی ما انسانها را با چالش ها استرس ها و فشارهای متعددی روبرو کرده است که مقابله با آن نیازمند توجه جدی ارگانهای ذیربط است و اگر این موضوع همچنان به بوته فراموشی سپرده شود نتیجه همین می شود که کشور ما از نظر ترافیکی بسیار نا امن است بسیاری از رانندگان با آنکه سالها از دریافت گواهینامه رانندگی شان می گذرد اطلاعات چندانی از مقررات و قوائد موجود در روابط بین خود و ماموران نیروی انتظامی ندارند تخلفات رانندگی در شبانه روز دهها هزار بار در جاده ها خیابانها و کوچه پس کوچه های کشور ما اتفاق می افتد و آنچه مسلم است از نظر احترام به قوانین و رعایت مقررات یا باید افراد جامعه دارای ایمان قوی و وجدان بیدار باشند و یا از گرفتار شدن به دست مجریان قانون بترسند و اگر هیچ کدام از این ها نبود همان می شود که وضعیت ترافیک فعلی با آن روبروست
وتصمیم گیری و تصمیم سازی در مورد این معضل خصوصا در روزهای پایانی سال از سوی مسئولان خواسته هر شهروند مسئول و وظیفه شناس است .//
 نسرین محمدی
 
     
 
     
مقاله 5
 
23شهادت نوعی تفکر است
گاه فکر می کنم دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم درون یک قاب عکس می گنجد قابی که در میانش می ایستیم ، می نشینیم ، می خندیم و  با حسرت بیرون آن را تماشا می کنیم و گاهی هم که پا می دهد وبه هم می رسیم  با گوشه ی چشم یکدیگر را می پاییم وچشم غره ای می رویم یا از روی بی میلی لبخند تلخی می زنیم و از کنار هم می گذریم درست مثل این است که در یک وضعیت قراردادی یکی برایمان چهارچوبی تنگ و بی رنگ و لعاب ساخته و با سنجاق قفلی زنگ زده به سینه ی دیوار آویزانمان کرده باشد . نمی دانم این چه رسمی است که مرتب دست را زیر چانه می زنیم و برای خودمان و دیگران نسخه می پیچیم گاهی احساس بدی دارم دلم می خواهد اطرافیانم را از جنس دیگری بیابم و با آنها ازحس تازه ای حرف بزنم ،امیدوارم کسانی را پیدا کنم که بتوانم آنچه را در قلب و روحم می گذرد بدون ترس و خجالت یا عواقب احتمالی آن با آنها در میان بگذارم چرا که این روزها دور و برمان پر است از آدمهایی با ظاهرزیبا و فریبنده که هر روز لباسی تازه بر تن می کنند اما نزدیکشان که می شوی بوی کهنگی افکار و عقایدشان شان  آزارت می دهد .این افراد به ظاهر متجدد سعی دارند با همه ی باورهایت بجنگند و با ژستهای روشنفکری، با بی رحمی هر چه تمامتر  به سخره بگیرندنت. مگرنه این است که شنیده ایم خداوند خلعت زیبای خلیفه الهی را بر قامت انسان پوشانده است اما خیلی از ماغایت هستی رافراموش کرده و در حلقه ی گرداب خود گره خورده ایم ....!
 پای پنجره می روم و به آسمان نگاه می کنم ستاره ها همچنان می درخشند وماه تقریبا قرص کامل است  از اطراف و اکناف صداهای جوراجوری از دور و نزدیک  به گوش می رسند اما از پنجره اتاق من فقط صدای تاریخ تکرار می شود و من نمی خواهم جزیی از این تکرار تاریخی باشم می خواهم به همه ثابت کنم که همیشه در حساس ترین لحظات زندگی به سادگی یک شیر یا خط انداختن بچه گانه قمار کرده و برد و باخت داشته ام ... از زمانیکه همسرشهیدم را به ظاهر از دست دادم خیلی حرفها برای گفتن دارم که در دلم مانده است و آنچه که تا امروز بر زبانم جاری شده اصراری بوده از ناگفتنی هایی که نباید گفته می شدند و در شرایطی گفته ام که انگار آنچه گفته ام به دشمنانم بوده نه دوستانم  می خواستم  بگویم وهمه بدانند شهادت حادثه ای تاریخی نیست که در کنار دیگر وقایع زندگی دیده و به فراموشی سپرده شود. شهادت تنها دفاع نیست. شهادت مرگ نیست طهارت جسم و جان است . شهادت بواقع < تفکر> است نشانه و رمزی است که تنها معدودی از  انسانها قادر به درک آن می باشند . شهادت نوعی استثنا است ،هاله ای از باور و حرمت است . می خواستم با معنای واژه ی شهادت به همه بی خبران بگویم همسرم که بود و چه کرد! می خواستم همه بدانند شهید ملکوتی من اصلا اهل زمین نبود ، از دنیا خسته بود .نمازش هیچگاه شکسته نبود، چشمانش دائما از اشک شسته بود ،آرزویش پرواز بود و. خدا خود می داند که کابوس همسر شهیدم هیچگاه زندگی دنیایی نبود.
دلم هوس آرامش طولانی کرده است می خواهم از دید بعضی به ظاهر آدمها پنهان بمانم . سکوت و آرامشی که  شاید به این راحتی ها بدست نمی آید .تلخی گزنده جنگ و آثار آن در زندگی ما بازماندگان خانواده شهدا کم نیست.ودرکنار آن قصه تکراری آدمهایی که مدام توی زندگیت سرک می کشند و با ژست صمیمیت داشته هایت را می شمارند. احساساتت را خط کشی واشتباهاتت را سرزنش می کنندو به چیزهایی که خود ندارند حسادت می کنند دست می گذارند روی نقطه ضعف هایت و آنها را بزرگ و بزرگتر می کنند و هرکاری لازم باشد را می کنند تا تو را کوچک و بی رنگ و کدرو بی خاصیت  نشان دهند اینها به ظاهر دوستانت هستند اما با داشتن آنها مرزی بین دوست و دشمنانت نیست. اگر لحظه ای تعلل کنی وهمراهشان شوی و یا  راه دیگری پیدا نکنی انگار محکومی به اینکه عمرت را با این آنها سپری کنی در حالی که لذتی از با آنها بودن نمی بری! روحم سخت آشفته و در تنهایی و سکوت گم شده ام چیزی رادرون خود فرو خورده ام ودر جایی که می دانم نیست بدنبالش می گردم . دلم می خواهد به این به ظاهر دوستان بگویم قبل از اینکه در مورد من و زندگی بسیاری دیگر از همسران شهدا قضاوت کنید کفشهای مرا بپوشید و در راهی که  در غیاب شریک زندگیم به تنهایی رفتم قدم بزنید. از خیابانها، کوهها، کوره راهها ، دشتهای پر پیچ و خمی که گذر کردم گذر کنید. دردهای بزرگ و خوشیهای اندک مرا تجربه کنید سالهایی را که گذراندم را بگذرانید روی سنگهای زمختی که لغزیدم و زخمی شدم بلغزید وزمین بخورید و زخمی شویدو دوباره بلند شوید و درهمان راه سخت استوار قدم بردارید و بعد در موردم قضاوت کنید. گاهی اوقات فکر می کنم چگونه دنیایی است که با این عظمت بعد از عروج همسرم برای من و فرزندم اینقدر کوچک و تاریک است .از نگاه کردن به گذشته ی سختم گریزانم گذشته چیزی برایم نداشته تا با یادآوری خاطراتش به خود ببالم و یا از داشتنش به خودم افتخار کنم تنها بغضی است که گاه می ترکد و مرا تا انتهای مسیر زندگی می برد بیست سال و اندی است داغ فراق شهیدم را بدوش می کشم  و در تنهایی مفرطی که لایه لایه درونم را مثل خوره می خورد گرفتار شده ام یاد رشادتهای شهیدم یک دم از خاطرم دور نمی شود . فرزندم را با هزاران مشکل به سرانجام رساندم و با عزت و اعتبار نام همسر شهید زندگی کردم . اگر چه تلخی واقعیت سپیده دمان  پس از جنگ هنوز بر شانه های نحیف ما خانواده های شهدا سنگینی می کند با این وجود تنهایی را دوست دارم ... بی دعوت می آید بی منت می ماند ! و بی خبر نمی رود !  شاید شما هم به این باور رسیده باشید که افراد زیادی به زندگیمان می آیند و می رونداما تعدادی از آنها بدون اینکه خود بدانیم برای همیشه در قلب و روحمان می مانند این آدمها از نظر تاثیر گذاری برروی فکر و ذهن  چند دسته اند بعضی مثل شماره تلفن هستند که فقط یکبار در زندگی نقش پیدا می کنند، تاثیر لحظه ای خود رامی گذارند وخیلی زود فراموش می شوند درست مثل شماره هایی که از رادیو یا تلویزیون و یا کسی می شنوی وآنها را تند تند روی یک تکه کاغذ کوچک یا کف دستت یادداشت می کنی و به همان سرعت هم فراموششان می کنی بعضی از آدمها هم از آن شماره هایی هستند که همیشه درذهنت هستند و آنقدر با آنها ارتباط برقرار کرده و ملکه ی ذهنت شده اند  که اصلا نیازی به یادداشت کردن آنها در دفترچه تلفن نیست  بعضی دیگر شبیه شماره هایی هستند که نه آنها را کاملا حفظی و نه کاملا از یاد برده ای گاهگاهی با آنها تماس می گیری و حال و احوالی می کنی اما بود و نبودشان به حالت تفاوتی ندارد دسته دیگری که خیلی مهم هستند آنهایی هستند که آنها را گم کرده ای و برای پیدا کردنشان همه جا را جستجو می کنی  و برای راضی کردن خودت، دلایلی برای گم کردنشان سر هم می کنی!  برای همین می نشینی و در خلوت خود مشق می کنی آنچه را که بر تو گذشته است نمی دانم! شاید خودت را راضی کنی و یا ناامید شوی........اما حتما با خود فکر می کنی خیلی روزها باید گذشته باشد که دیگر نایستاده و خیلی سالها در این چند سال گذشته که نمی ایستد..... قطاری است که دارد همه را با خود می برد روزی هم برای تو ! بعضی ها هم فکر می کنند که اگر دوست نداشتند سوارش نمی شوند  و تا دنیا هست باقی خواهند بود .در این آشفته بازار صحنه هایی را می بینی که باور کردنش دیگر برایت مشکل نیست و خیلی چیزهایی را می شنوی که دوست نداری بشنوی وباقی اش را شما بهتر می دانید ....  بغضی ته گلویم زبانه می کشد کاش همگی زبان خدا را بهتر می شناخیتم تا به آرامش می رسیدیم...... زمان به سرعت در حال گذر است وعمر به نیمه رسیده کارهای نیمه تمامی است که باید انجام بدهم با وجود همه ی این ناملایمات زندگی همچنان ادامه دارد و من نمی توانم خلاف جهت آب حرکت کنم دنیا دیوارهای بلندی دارد و درهای بسته ای که دورتا دور زندگیم را گرفته اند نمی شوداز دیوارهای دنیا بالا رفت.
نمی شود سرک کشید و آنطرفش را دید اما مرتب کنجکاوی قلقلکم می دهد و سر به سرم می گذارد کاش این دیوارها پنجره داشت کاش می شد به آنطرف نگاهی انداخت وبرای آینده فکری کرد کاش می شد لحظه ای از قاب زندگی خارج شد و دیوار سراسر تابلوی زمانه را برانداز کرد بعد هم پشت به هزار توی بی مقصد در قابی خالی لبخندی شد و گوشه ای دنج رو به دیوار آرمید .شاید هم پنجره ای، روزنه ای،چیزی هست که من آنرا نمی بینم شاید هم ارتفاعش آنقدر بلند است که قد و قواره من به آن نمی رسد راستی: با این دیوارها ،این حصارها چه می شود کرد؟ شاید باید از آنها فاصله گرفت شاید اصلا باید فراموش کرد که دیواری هست و شاید باید تیشه ای برداشت و کند و کند و آنرا کلا نابود کرد. یا سوراخی، شکافی، روزنه ای، حتی به قدر یک سر سوزن برای عبور عطر زندگی ایجاد کرد....... بگذریم که گاهی ساعتها به تنهایی پشت این دیوارمی نشینم و گوشم را به آن می چسبانم اما هیچوقت همه چیز ساکت نیست صدای بارشی وجودم را می لرزاند و ذهنم را خط خطی می کند گاهی بی مهابا دلم را پرت می کنم آنطرف دیوار شاید آنطرف حیاط خانه خدا باشد مرا به شهیدم برساند و دلم را پس ندهد و ستاره اقبالم را به مسیر جدیدی هدایت کند این جاه طلبی ها تا حدی آرامم می کند ومرا به یاد حرفهای بزرگترها می اندازد که می گفتند زندگی مثل دوچرخه سواری است آدم نمی افتد مگر اینکه دست از رکاب زدن بردارد.من در زندگیم زیاد رکاب زده ام و آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از بیرون که، همتی از درون لازم است گاهی دلم می خواهد کمی بخوابم تا فرداهایی که بلند شوم  بفهمم چرا زمین خورده ام؟!  شاید این همه ناملایمات پس از عروج همسرم امتحان سختی بوده که خداوند مرا لایق پس دادنش دانسته ! اگر چه تنهایی نمی شود از پس تنهایی بر آمد اما خیلی آدمها را هم می شناسم که این روزها از زور بی دردی زندگیهای آرام و بی غل و غششان را از دست می دهند و گرفتار دامهایی می شوند که راه نجاتی برایشان نیست خیلی ها هم به قدر من، رنج زندگی را مزه مزه کرده اند و به امید آرامش و رهایی، از همه ی لذتهای صوری دنیا بریده اند وقتی به کارنامه زندگی ام نگاه می کنم با همه ی خلاهای موجود از آنچه هستم و آنچه دارم شکایتی ندارم و خوشحالم از اینکه علیرغم داغ فراغی که دیده ام لحظه ای دور از خدا و حمایتهای بی دریغش زندگی نکرده ام و می توانم رسم پاک زندگی کردن رابه تنها ثمره زندگیم انتقال بدهم .دوست دارم در آینده کتابی از خاطراتم بنویسم تا دختران امروز و زنان و مادران فردا بخوانند و عزت واعتباری که از  برکات خون شهدا دارند را پاس بدارند.
نسرین محمدی